تبليغاتX
صورتی
قطعه های ادبی و تصاویر مختلف
ای هستی آگاه که پنهان از ديده ای در جهان هستی و برای جهان هستی ! تو می توانی صدايم را بشنوی زيرا تودرون منی و تو می توانی مرا ببينی زيرا تو يصيری لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگل تو ببالد و از تو بياورد .
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:33  توسط مژگان | 
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید

هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید

گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروهتان کند .

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید

گرچه ممکن است صدایش رویا هایتان را پراکنده سازد  همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد.

همان گونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هرس می کند .

همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند.

به زمین فرو می رود و ریشه هایتان را به خاک چسبیده اند می لرزاند .

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .

می کوبدتان تا برهنه تان کند .

سپس غربالتان می کند تا از کاه جدایتان کند .

آسیابتان می کند تا سپید شوید.

ورزتان می دهد تا نرم شوید .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا ضیافت مقدس خداوند  نانی مقدس شوید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:57  توسط مژگان | 
محبوبم اشک هایت را پاک کن ! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد. اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری تلخی و بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:37  توسط مژگان | 
دین گشتزاری است کاملا آماده

که با اشتیاق کسی که در آرزوی بهشت به سر می برد

و یا کسی که از آتش جهنم می ترسد

کاشته و آبیاری می شود .

 

آری اگر برای محاسبه ی روز رستاخیز نبود

مردمان خدا را پرستش نمی کردند

و توبه نمی کردند مگر برای آن که بیشتر به دست آورند .

 

گویی که دین مرحله ای است

از داد و ستددر تجارت روزانه شان

که اگر غفلت کنند خسران می بینند

و یا اجر ثبات قدمشان را دریافت خواهند کرد .

 

دین از آن هنگام که آغاز شد که انسان شفقت خورشید را در حق دانه هایی که در خاک کاشته بود مشاهده کرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:20  توسط مژگان | 
آوازی که خاموش در دل مادر خفته است برلبان فرزند او مترنم می گردد .

فرزندان تان فرزندان شما نیستند .

آن ها پسران و دختران اشتیاق زندگی به خویشند .

آن ها توسط شما به دنیا می آیند  اما نه از شما

و گرچه با شمایند اما از شما نیستند .

بعضی از فرزندانمان عذر موجه میارند و بعضی دیگر حسرت و افسوس ما .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:10  توسط مژگان | 
قضاوت شما درباره ی دیگران ممکن است بر اساس قیاس به نفستان باشد .

حال به من بگویید چه کسی در میان گناه کار است و چه کسی بی گناه . 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:3  توسط مژگان | 
عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند . عشق برای همیشه بی کلام می ماند .

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:59  توسط مژگان | 
زندگی

         کاروان بزرگی است

آنان که آهسته می روند می پندارند کاروان با شتاب می رود

پش می گریزند.

و آنان که شتاب می کنند می پندارند کاروان آهسته می رود

       و از او می گریزد !

                                                                                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:45  توسط مژگان | 
پروردگارا !

من دشمنی ندارم .

اگر بخواهی برایم دشمنی به وجود آوری

او را از من قویتر کن

تا پیروزی از آن حق باشد !

و اما

پس از مرگ با دشمنانتان دوست خواهید شد . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط مژگان | 
اندیشه ی شما و دل من هم زبان نشدند

مگر آن هنگام که اندیشه ی زشما اعداد و ارقام را کنار بگذارد

و دل من از زندگی در مهتاب روی گردان شود .

ما یکدیگر را درک نمی کنیم

مگر آن که زبان را در این جمله خلاصه کنیم:

اگر دل

       از هم نگسلد

                    پیوندش چگونه هموار و آسان می گردد؟

                                 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:23  توسط مژگان | 

 

خداوندا !

مرا شکار شیر کن پیش از آنکه خرگوشی شکارمن شود.

خانه ام به من گفت :

ازمن دور مشو زیرا گذشته ی تود رمن بسر می برد .

راه به من گفت:

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم .

اما من به خانه و راه ،

به هر دو گفتم :

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای .

اگر اینجا به سر برم در پس ماندنم رفتنی هست .

و اگر بروم ، در پش رفتنم ماندنی هست .

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند .

چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن از دست دهم؟

من می دانم که رؤیای آنان که برپر می خوابند زیبا تر رؤیای آنان که بر زمین می خوابند نیست .

و عجیب تر آن است ، هنگامی که از اندوه شکایت کنم !

زیرا لذت خود را در آن می یابم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:29  توسط مژگان | 

در راه شهر مقدس با زائویی دیگربرخورد کردم و از وی پرسیدم ؟

آیا راه درست شهر مقدس همین است؟

پاسخم داد و گفت :

پشت سر من بیا تا پس از یک روز و یک شب به شهر مقدس برسیم .

پشت سراو حرکت کردم و روز ها وشب ها راه رفتیم اما به شهرمقدس نرسیدیم !

آنگاه خشم او برانگیخته شد زیرا مرا به راه راست

نبرده بود و من از این بابت شگفت زده شدم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:28  توسط مژگان | 

 

اکنون دوست دارم فرصتی بیابم تا خویشتنم را کامل کنم .

اما چگونه می توانم چنین کاری را انجام دهم ،

مگر آن که فرمانروای زندگان خردمند باشم ؟

آیا این گمشده ی هر انسانی در زمین نیست؟

مروارید معبدی است که اندوه ، آن را بر گرد دانه ی شن بنا ساخت

پس آن همه اشتیاق از برای چیست ؟

کیست آن که پیکرها را آفرید ؟

و آن حباب های گرداگردش چیستند؟

چون خداوند مرا به صورت ریگی در دریاچه ی شگفت انداخت،

آرامش آن را بر هم زدم

و برسطح آن دایره های بی شماری پدید آوردم .

اما چون به ژرفایش فرو رفتم ،

مانند او آرام گرفتم

و سکوت به من آموخت چگونه در تاریکی شب ،

سرازیر شوم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:27  توسط مژگان | 

 

چون جسمم به روحم عشق ورزید ،

و با یکدیگر همبستر شدند ،

بار دوباره متولد شدم.

در زندگانی ام مرد تیزگوشی را شناختم اما او لال بود

زبان خود را در نبردی از دست داده بود

امروز نبرد های آن مرد را نیزمی شناسم

که پیش از آن که دچار آن سکوت بزرگ شود،

بر وی چه گذشت .

و اکنون بسیار خرسندم زیرا او جان سپرد

وجهان با همه ی وسعتش برای هر دوی ما کافی نبود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:27  توسط مژگان | 

 

 

(( ابوالهول )) در طول زندگی اش تنها یک بار سخن

گفت :

(( دانه ی شن ، بیابان است

و بیابان ، دانه ی شن است )) .

او چنین گفت و تا ابد خاموش ماند و دیگر

هرگز دهانش را نگشود .

سخن او را شنیدم اما چیزی نفهمیدم.

آنگاه به صورت زنی نگاه کردم

کودکانش را که هنوز متول نشده بودند را در او دیدم .

زن به من نگریست

آنگاه نیاکانم را پیش از آن که متولد بشوند شناخت !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:25  توسط مژگان | 

 

انسان آفریده ای سر گشته بود

و خوشتن گمشده اش را در جنگل می جست .

هزاران هزار سال ،

پیش از آن که دریا و باد به او کلمه ای بیاموزند .

 پس چگونه می توانست روزهای کهنه ی خود را با

صدا های ناچیز بیان کند؟

اما ،

آن ها را نیاموخت مگر در دیروز نزدیک!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:24  توسط مژگان | 

 

هرگز به خود نیامدم

مگر در برابر آن که از من پرسیده باشد :

کیستی ؟

خداوند اندیشید

و فرشتگان ،

نخستین اندیشه او بودند .

خداوند سخن گفت

و انسان ،

نخستین کلمه او بود !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:18  توسط مژگان | 

در این ساحل و در میان  ماسه و کف

برای همیشه گام بر می دارم .

مد ، جای پای مرا محو خواهد کرد ،

و باد ، کف را از میان خواهد  برد .

لیک دریا و ساحل ،

تا ابد خواهند ماند .

یک بار مشتم را از مه پر کردم

آنگاه مشتم را گشودم ،

کرمی در میان دست هایم بود .

دستم را مشت کردم و دوباره آن را  گشودم ،

گنجشکی  را  در آن دیدم .

دستم را  مشت کردم و برای سومین بار آن را گشودم ،

مرد ی  با صورتی اندوهگین در آن  دیدم  که به سوی بالا می نگرد .

دستم را مشت کردم و چون آن را گشودم ،

چیزی جز مه در آن ندیدم .

اما آواز شیرینی را شنیدم !

                                 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:10  توسط مژگان | 

دیروز خیال کردم  همچون ذره ای لرزان و سرگردان

در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج میزنم.

و امروز به خوبی می دانم که من همان چرخ  گردونم

و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد .

آنان در بیداری می گویند :

تو و جهانی که در آن بسر می بری چیزی جز دانه ای

 ماسه بر ساحل لایتناهی در دریای بی کران هستی

نخواهی بود .

در رویایم به آن ها گفتم :

من در دریای لایتناهی ام

و تمام جهان چیزی جز دانه ای از شن بر ساحل

من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:10  توسط مژگان | 
هفت قرن پیش هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله ی کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است .

هفت مرد هفت کبوتر را نگریستند .

یکی از آنان گفت : 

لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم .

امروز ساکنین آن دره در باره ی هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله ی کوهی پوشیده از برف پروازکردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:54  توسط مژگان | 
 
ANU For best iranian