![]() |
![]() |
|
| قطعه های ادبی و تصاویر مختلف |
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:28 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:27 توسط مژگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:3 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:2 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:1 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:22 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:21 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:19 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:16 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:13 توسط مژگان |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:6 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:4 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:3 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:2 توسط مژگان |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:1 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:59 توسط مژگان |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:58 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:55 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:44 توسط مژگان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:37 توسط مژگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:28 توسط مژگان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:17 توسط مژگان |
|
|
شب خوش سبزه
که سر بر بالش گذاشته ای و خوابی. پرده ها را می کشم تا سرما نخوری . فردا با هم درباره ی کار هایمان حرف می زنیم .
شب خوش گیاهک... در گلذانت آسوده بخواب . مراقب باش به مرض پژمردگی دچار نشوی ! ای سبزه ی تازه در آمده یادت باشد از زنبور ها حذر کنی . شنیده ام که آن ها می توانند ناقل بیماری باشند .
شب خوش سبزه گیاهک شب خوش . بیا ای هم لیوان آب . می خواهی چراغ را روشن بگذارم ؟ فردا صبح سر میز صبحانه می نشینیم گوشت و تخم مرغ مال من نیتروژن مال تو . سبزه دوستت دارم [مثل] کسی که به زن و بچه نیاز دارد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:48 توسط مژگان |
|
|
از وقتی که محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار. وقتی که کتکش می زدم دوستم می داشت اما من شیوه ی بهتری را پیش گرفتم اینکه هیچ گاه با او برسر مهر نباشم. بله او همان کسی است که در رویایم می دیدم و آدمی همیشه کسی را دوست دارد می آزارد. از وقتی که محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار. آه... برای له کردن جز تخم مرغ برای کمربند بستن جز شلوار برای پرت کردن جز بستنی برای زدن بر سرش جز ساعت برای آتش زدن جز کبریت برای مشت کوبیدن جز دیوار .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:39 توسط مژگان |
|
|
زندگی
کاروان بزرگی است آنان که آهسته می روند می پندارند کاروان با شتاب می رود پش می گریزند. و آنان که شتاب می کنند می پندارند کاروان آهسته می رود و از او می گریزد !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:45 توسط مژگان |
|
|
پروردگارا !
من دشمنی ندارم . اگر بخواهی برایم دشمنی به وجود آوری او را از من قویتر کن تا پیروزی از آن حق باشد ! و اما پس از مرگ با دشمنانتان دوست خواهید شد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:38 توسط مژگان |
|
|
فرشتگان و اهریمنان بار ها به دیدار من آمدند
و من رهایی را در آنان می یابم . اگر فرشته ای به مهمانی من بیاید نماز کهنه ای را می خوانم تا بیزار شود و خانه ام را ترک کند . و اگر اهریمن باشد در برابرش گناه کهنه ای را مرتکب می شوم تا از من روی گردان شود! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:33 توسط مژگان |
|
|
اندیشه ی شما و دل من هم زبان نشدند
مگر آن هنگام که اندیشه ی زشما اعداد و ارقام را کنار بگذارد و دل من از زندگی در مهتاب روی گردان شود . ما یکدیگر را درک نمی کنیم مگر آن که زبان را در این جمله خلاصه کنیم: اگر دل از هم نگسلد پیوندش چگونه هموار و آسان می گردد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:23 توسط مژگان |
|
|
خداوندا ! مرا شکار شیر کن پیش از آنکه خرگوشی شکارمن شود. خانه ام به من گفت : ازمن دور مشو زیرا گذشته ی تود رمن بسر می برد . راه به من گفت: پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم . اما من به خانه و راه ، به هر دو گفتم : نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای . اگر اینجا به سر برم در پس ماندنم رفتنی هست . و اگر بروم ، در پش رفتنم ماندنی هست . زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند . چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن از دست دهم؟ من می دانم که رؤیای آنان که برپر می خوابند زیبا تر رؤیای آنان که بر زمین می خوابند نیست . و عجیب تر آن است ، هنگامی که از اندوه شکایت کنم ! زیرا لذت خود را در آن می یابم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:29 توسط مژگان |
|
|
در راه شهر مقدس با زائویی دیگربرخورد کردم و از وی پرسیدم ؟ آیا راه درست شهر مقدس همین است؟ پاسخم داد و گفت : پشت سر من بیا تا پس از یک روز و یک شب به شهر مقدس برسیم . پشت سراو حرکت کردم و روز ها وشب ها راه رفتیم اما به شهرمقدس نرسیدیم ! آنگاه خشم او برانگیخته شد زیرا مرا به راه راست نبرده بود و من از این بابت شگفت زده شدم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:28 توسط مژگان |
|
|
اکنون دوست دارم فرصتی بیابم تا خویشتنم را کامل کنم . اما چگونه می توانم چنین کاری را انجام دهم ، مگر آن که فرمانروای زندگان خردمند باشم ؟ آیا این گمشده ی هر انسانی در زمین نیست؟ مروارید معبدی است که اندوه ، آن را بر گرد دانه ی شن بنا ساخت پس آن همه اشتیاق از برای چیست ؟ کیست آن که پیکرها را آفرید ؟ و آن حباب های گرداگردش چیستند؟ چون خداوند مرا به صورت ریگی در دریاچه ی شگفت انداخت، آرامش آن را بر هم زدم و برسطح آن دایره های بی شماری پدید آوردم . اما چون به ژرفایش فرو رفتم ، مانند او آرام گرفتم و سکوت به من آموخت چگونه در تاریکی شب ، سرازیر شوم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:27 توسط مژگان |
|
|
چون جسمم به روحم عشق ورزید ، و با یکدیگر همبستر شدند ، بار دوباره متولد شدم. در زندگانی ام مرد تیزگوشی را شناختم اما او لال بود زبان خود را در نبردی از دست داده بود امروز نبرد های آن مرد را نیزمی شناسم که پیش از آن که دچار آن سکوت بزرگ شود، بر وی چه گذشت . و اکنون بسیار خرسندم زیرا او جان سپرد وجهان با همه ی وسعتش برای هر دوی ما کافی نبود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:27 توسط مژگان |
|
|
(( ابوالهول )) در طول زندگی اش تنها یک بار سخن گفت : (( دانه ی شن ، بیابان است و بیابان ، دانه ی شن است )) . او چنین گفت و تا ابد خاموش ماند و دیگر هرگز دهانش را نگشود . سخن او را شنیدم اما چیزی نفهمیدم. آنگاه به صورت زنی نگاه کردم کودکانش را که هنوز متول نشده بودند را در او دیدم . زن به من نگریست آنگاه نیاکانم را پیش از آن که متولد بشوند شناخت ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:25 توسط مژگان |
|
|
انسان آفریده ای سر گشته بود و خوشتن گمشده اش را در جنگل می جست . هزاران هزار سال ، پیش از آن که دریا و باد به او کلمه ای بیاموزند . پس چگونه می توانست روزهای کهنه ی خود را با صدا های ناچیز بیان کند؟ اما ، آن ها را نیاموخت مگر در دیروز نزدیک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:24 توسط مژگان |
|
|
هرگز به خود نیامدم مگر در برابر آن که از من پرسیده باشد : کیستی ؟ خداوند اندیشید و فرشتگان ، نخستین اندیشه او بودند . خداوند سخن گفت و انسان ، نخستین کلمه او بود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:18 توسط مژگان |
|
|
در این ساحل و در میان ماسه و کف برای همیشه گام بر می دارم . مد ، جای پای مرا محو خواهد کرد ، و باد ، کف را از میان خواهد برد . لیک دریا و ساحل ، تا ابد خواهند ماند . یک بار مشتم را از مه پر کردم آنگاه مشتم را گشودم ، کرمی در میان دست هایم بود . دستم را مشت کردم و دوباره آن را گشودم ، گنجشکی را در آن دیدم . دستم را مشت کردم و برای سومین بار آن را گشودم ، مرد ی با صورتی اندوهگین در آن دیدم که به سوی بالا می نگرد . دستم را مشت کردم و چون آن را گشودم ، چیزی جز مه در آن ندیدم . اما آواز شیرینی را شنیدم ! جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:10 توسط مژگان |
|
|
دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سرگردان در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج میزنم. و امروز به خوبی می دانم که من همان چرخ گردونم و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد . آنان در بیداری می گویند : تو و جهانی که در آن بسر می بری چیزی جز دانه ای ماسه بر ساحل لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود . در رویایم به آن ها گفتم : من در دریای لایتناهی ام و تمام جهان چیزی جز دانه ای از شن بر ساحل من نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 14:10 توسط مژگان |
|
|
هر چه داشتم بخشیدم و تنها شدم.
عزیزم تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم. هر چه موج رادیو را عوض می کنم باز همان ترانه را می شنوم. کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد. برای اینکه اگر مرتب آن را پخش کنند تاب تحمل ندارم. این ترانه ی غمگین از حال و روز ما حکایت می کند . و خواننده همچنان آن را می خواند: ((عشقم را نثار تو کردم... اما نپذیرفتی . زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی. کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم ... اما نپذیرفتی . عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی . کاش روزی آن را به من برگردانی.))
گاهی عاطل و باطل می نشینم و خیال می بافم و باران را تماشا می کنم. یا یکی از مجله های قدیمی ات را که یادم رفته دور بیندازم را ورق می زنم . کمی می خوابم یا در اتاق راه می روم. خیلی بیشتر از قبل سیگار می کشم . به کسی که زمانی می شناختم تلفن می زنم تنها برای اینکه از شر رایو خلاص شوم. برای اینکه اگر آن ترانه را مرتب پخش کنند تاب تحمل ندارم. نمی خواهم آن را بشنوم. اما خواننده همچنان آن را می خواند: ((عشقم را نثار تو کردم... اما نپذیرفتی . زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی. کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم ... اما نپذیرفتی . عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی . کاش روزی آن را به من برگردانی....)) شل سیلوراستاین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 15:32 توسط مژگان |
|
|
هفت قرن پیش هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله ی کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است .
هفت مرد هفت کبوتر را نگریستند . یکی از آنان گفت : لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم . امروز ساکنین آن دره در باره ی هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله ی کوهی پوشیده از برف پروازکردند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:54 توسط مژگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ متعلق به تمام دوستداران عکس می باشد .
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
lovegoverment photo ستاره من(نوشین) newspic wicked_girl1000 در حضور حی طلب وصل بران تنهایی من چند تا عکس باحال یادداشت های کوهنوردان دهکده عکس های کوه |
|
RSS
|
